با ارسال این مطلب تعداد پست های وبلاگ دخترم به عدد 50 می رسد . روزی که شروع کردم فکر نمی کردم به این زودی به 50 پست برسم اما حالا این اتفاق افتاده است.
بدون شک اگر بخواهم از چیزهای مورد علاقه دخترم در این روزها بنویسم این موارد در اولویت خواهند بود:
- بازی در شهر بازی و بخصوص پارک بادی و از همه مهمتر استخر توپ (بقول خودش استخت توپ)

- خواندن کتاب داستان برای او مخصوصا کتابهای شعر کودکانه

- نقاشی (نقاشی های دخترم در این سن واقعا خوب و جالب است)
- و هنوز هم گهگاهی تماشای کارتونهای کانال baby (فقط حیف که فارسی نیست)
- بازیهای داخل خانه با شرکت ثابت من مثل رفتن به خانه خاله قزی و عروسک بازی و ...
- و گاهی شرکت در نماز جماعت مسجد محل (یاسمن در مسجد هم دوستانی دارد هم سن خودش)
- شنا و آب تنی در رودخانه و دریا و ... تشت !
- رفتن به منزل عمه و خاله و بابابزرگ و بازی با همسالانش :
غزل (دختر همسایه)
رضا (پسر عمه فاطمه)
مستانه و مهشید و مستوره (دخترهای خاله زهرا)
سروش (پسر خاله اشرف) و ...
+ نوشته شده در سی و یکم خرداد 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
امروز سه نفری به گناوه رفتیم یعنی من و یاسمن و مامان برای خرید از پاساژهای گناوه
(گناوه شهری است کوچک با پاساژهایی بزرگ و مملو از اجناس ارزان قیمت خارجی و بخصوص چینی که از دبی به آنجا می آورند)
یاسمن بسیار دوست داشت که یک جلیقه نجات برایش بخرم:
- مثه لباس مهدی می خوام .... بابا مثه لباس مهدی برام میخری ....
(و این درخواست دخترم همین طور ادمه داشت)
(مهدی پسر خاله یاسمن هست که 3 سال از او بزرگتر است)
و برای دخترم خریدم و او چنان خوشحال شد که از همانجا و در گرمای گناوه آنرا به تن کرد.

در راه برگشتن از گناوه یاسمن بخواب رفت در حالیکه جلیقه نجاتش را همچنان به تن داشت
+ نوشته شده در سی ام خرداد 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|

دختر های خاله زهرا بسیار مورد توجه یاسمن هستند . چون آنها با او حسابی بازی میکنند .
آنها (مستوره ، مهشید و مستانه) خیلی به یاسمن علاقه دارند و به خوبی می توانند او را نگهداری کنند . یکی از بازیهای آنها با یاسمن پوشاندن لباسهای خودشان یا دیگران به او است :

+ نوشته شده در بیست و هشتم خرداد 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
- بابا تو مَردی ؟!
- بله بابا ... من مردم
- مردا چادر نمی پوشن ؟
- نه بابا جون ... مردا چادر نمی پوشن .
- فقط خانوما چادر می پوشن ؟
- بله عزیزم ...
- من چادر دارما !
- بله ، دختر منم چادر داره ... وقتی میریم مسجد میپوشه ... مگه نه ؟

- بابا تو دیشب پیش مردا نشستی ، من پیش خانوما ..... مامانم پیش خانوما .... مرضیه هم اومده بود ...
(مرضیه ، دوست یاسمن هست که در مسجد با هم دوست شدن)
+ نوشته شده در بیست و هشتم خرداد 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
دختر من این روزها برای شناخت اینها کنجکاوی میکند:
- این چه رنگیه ؟ اون چه رنگیه ؟ . . . این ماشین کیه ؟ .... این خونه کیه ؟ ..... اسم بابای میلاد چیه ؟ ..... عمو علیرضا بابای کیه ؟ .....
او حالا پراید ، 206 و اتوبوس و ... را می شناسد .
قرمز ، آبی و صورتی
اولین رنگهایی هستند که دخترم می شناسد و البته دوست دارد .
همین امروز تاکید داشت که برایش یک عینک آبی بخرم :
- بابا برام یه عینک آبی میخری ؟
- چشم باباجون . . . برا دخترم عینک آبی هم میخرم . . . اوووووم ماچ !
- بوسم نکنا .... (اعتراض همراه با ناز)

+ نوشته شده در بیست و هشتم خرداد 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
یک ژست ثابت برای عکس گرفتن

+ نوشته شده در بیست و دوم خرداد 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
بدون شرح !


+ نوشته شده در بیست و دوم خرداد 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
یاسمن علاقه زیادی دارد که لباس نو برایش بخریم و او بپوشد:
- بابا نیگا کن ، کیف خریدم

- به به ، به به ، از کجا خریدی بابا ؟
- از بازار . . .
- کی برات خریده ؟
- مامان... اون مغازه که رفتیما ... یه آغایی بودا ... تو کجا بودی؟
- من کار داشتم بابا ... رفته بودم ماشینو درست کنم
- دمپایی هم خریدم ... نگاش کن ... صورتیه ... چراغ هم داره ... نگاش کردی ؟

- بله بابا ، نگاش کردم ، خیلی قشنگه ، مبارکت باشه بابا
- سلامت باشی
+ نوشته شده در بیست و دوم خرداد 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
دوشنبه 20 خرداد 1387
با وجود اینکه یاسمن حدود دو ماه و نیم دیگر سه سالش تمام می شود اما او امروز کار بدی انجام داد و مامان رو کمی عصبانی کرد !
او الان مدت زیادی است که دیگر از پمپرز استفاده نمیکند و خبر می داد اما امروز ....
+ نوشته شده در بیستم خرداد 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
- بابا بیا صبونه بخوی (بخور)
- بابا الان میام ...
- این چایی مامان ... این چایی خودم .... این چایی خودت ... بابا دست بزن به چاییت ...
(من ناچارم که به نوعی به چایی دست بزنم ، اما یاسمن اخم می کند )
- نه اینجویی دست نزن .... اینجویی دست بزن ها ... !
- اینجوری بابا ؟
- هوم .... اینجویی
(مطابق میل یا سمن دست میزنم به لیوان چایی و او خوشحال می شود و ذوق می کند )
- داغ بود ؟ دستت سوخت ؟
- بله بابا خیلی داغه ... دستم سوخت
(و او شاد میشود و خنده اش می گیرد از ادا درآوردن من برای سوختن دستم)
- بده تا من چاییتو شینین (شیرین) کنم

( و چند لحظه بعد ...)
- حالا بخوی .... خنک شد ..... چاییتو بخوی نه ... نه رو لباست بریزی ها ...
(و تا هنگامی که من غذا بخورم تحت فرمان دخترم هستم و ناچار به اطاعت و ذوق میکنم از این دستورات دختر کوچولویم و این ماجرا هرروز تکرار میشود... )
+ نوشته شده در هفدهم خرداد 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
مامان در حال کار کردن با کامپیوتر است و یاسمن نزدیک می شود:
- مامان منو بزار .... (و یک ثانیه بعد ) مامااااااااان منو بزاااااااار..... عک (عکس) منو بزار... وقتی نی نی بودما .... تو تاب تاب بودما ..... بزااااااار
(و مامان حاضر به همکاری می شود)
- مامان میخوای برات نقاشی بکشم با کامپیوتر
- هوم ... می خوام ...
(مامان با نرم افزار paint شروع می کند به ترسیم نقاشی از یاسمن)

- مامان منو کشیدی ؟
- بله عزیزم
- این منم ؟ ...... این سووشه ؟
(سروش پسر خاله یاسمن است که یکسال از او بزرگتر است)
- بله گلم ... این خودتی این هم سروشه
- دارم چیکار میکنم مامان ؟
- داری بازی می کنی عمرم ...
+ نوشته شده در پانزدهم خرداد 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
بدون شرح !!!

+ نوشته شده در پانزدهم خرداد 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
- بابا هیس ... صدا نکن ...
- مگه چیه بابا
- سوسن خوابیده ... نه بیدارش کنی ها ... بیا نگاش کن پتو هم روش گرفته ...
(سوسن اینه یکی از عروسکها که تازگی یاسمن اسمش رو گذاشته سوسن)

- باشه بابا قبلا گاوه و سگه و ... خواب می رفتند حالا نوبته سوسنه
(و کمی بعد )
- بیدار شد بابا .... بغلش کن بیارش اینجا تا کیایم (کنارم) بشینه

و این ماجرا ادامه دارد ...
+ نوشته شده در هشتم خرداد 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|
این روزها یاسمن یک بازی تازه شروع کرده و طبق معمول من هم بازی ثابت او هستم:
- بابا بیا بریم خونه خاله قزی بشینیم
(و من باید تسلیم شوم برای رفتن حتی اگر کار داشته باشم – یک نوع فرزند سالاری خفن)
- بابا خونه خاله قزی دیگه کجاست
- اینجا (دو متر آنطرفتر – باز هم خوب است که خونه خاله قزی نزدیک است)
(و خیلی زود به خانه خاله قزی میرسیم)
- بشین ، اینجا بشین ، الان خاله قزی چایی میاره ، شکلات میاره .... همه چی میاره ... باش ؟
- باشه باباجون باشه عزیزم باشه دختر گلم ....
+ نوشته شده در هشتم خرداد 1387ساعت   توسط بابای یاسمن
|