تبليغاتX
وبلاگی برای دخترم

وبلاگی برای دخترم

یادداشتهای یک پدر از بزرگ شدن فرزندش

سوالات سخت

- بابا خدا کجاست ؟ برای چی ما نمی تونیم ببینیمش ؟

- بابا مگه نه خدا دست نداره ... پا نداره ... چشم نداره .... برای چی غزل میگه خدا دست داره !

- بابا کی ما رو درست کرده ؟

- بابا برای چی بابا بزرگ مستانه مرده ؟

- بابا برای چی آدما وقتی میمیرن میزارنشون تو قبر ؟

- بابا برای چی  . . .

مدتی است که یاس من پرسیدن سوالات سخت را شروع کرده است

سوالاتی که من و مامان در جوابش می مانیم !
+ نوشته شده در  بیستم شهریور 1388ساعت   توسط بابای یاسمن  | 

پیشرفت در نقاشی

حتی اگر بخواهم به عنوان یک آدم بیطرف قضاوت کنم باید بگویم که یاس من در نقاشی  پیشرفت زیادی کرده است و یک گام از هم سن و سال های خودش جلوتر است . این در حالی است که او تا کنون در هیچ کلاسی بدین منظور شرکت نکرده است

با این وجود بخاطر علاقه زیادش به نقاشی هر روز چندین برگه  A4 را پر می کند از نقاشی های جورواجور

نقاشی یاسمن

چند روز قبل از او خواستم تا من و خودش و مامانی را نقاشی کند و او هم خیلی سریع این کار را انجام داد . نتیجه اینکار را می توانید به همراه تعدادی از جدیدترین نقاشی های دخترم در ادامه مطلب مشاهده نمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پانزدهم شهریور 1388ساعت   توسط بابای یاسمن  | 

ماجرای خانه بهداشت

مهرماه نزدیک است و همراه با آن باز شدن مدارس و مهد کودک ها

ثبت نام یاس من در مهد کودک نیازمند تایید پزشک و انجام یکسری آزمایشات است .

و البته او بشدت از این کار متنفر است ...  پارسال هم  پزشک محترم حاضر شد بدون معاینه مهر تایید را بر فرم ثبت نام مهد کودک بزند

به هر حال هقته قبل یاس من  را برای معاینه پزشک به خانه بهداشت امام رضا بردیم به امید اینکه او یکسال بزرگتر شده و دیگر ترسی نخواهد داشت

اما چشم تان روز بد نبیند ... او به هیچ قیمتی حاضر نشد از ماشین پیاده شود

به ناچار او را بغل کردم و به او قول دادم که هرگز او را زمین نخواهم گذاشت

یاسمن به این شکل از ماشین خارج شد اما از پزشک محترم خبری نبود و ایشان تشریف نداشتند

بنابراین تصمیم گرفتیم از فرصت استفاده کنیم و قد و وزن یاسمن را اندازه گیری کرده و با کارت رشد او مقایسه کنیم

اما با این حال او حاضر به ایستادن بر ترازوی خانه بهداشت نبود

بناچار من و او با هم بر روی ترازو ایستادیم و پس از محاسبه وزن پایین آمده و یاسمن را به مامان تحویل داده و اینبار خود به تنهایی بر روی ترازو قرار گرفتم

حالا با یک تفریق ساده وزن یاسمن را محاسبه کرده و آنرا با کارت رشد مطابقت دادیم

خدا را شکر از نرمال هم بالاتر بود

+ نوشته شده در  چهاردهم شهریور 1388ساعت   توسط بابای یاسمن  | 

به بهانه تولد دخترم

امروز ششم شهریور است و روز تولد یاس من

دختر عزیزم . . .  تولدت را تبریک می گویم . . . 

تو اکنون جزیی از زندگی من هستی و شاید هم کل زندگی من . . .

با خنده هایت می خندم ،

در بازیهای کودکانه ات همبازی می شوم ،

و گاهی نیز با بهانه گیریهایت اعصابم خراب می شود و . . . 

خلاصه . . . این گونه روز به روز بزرگتر می شوی . . .

نمی خواهم همه چیز را اینجا بنویسم . . .

نه از سختی های بزرگ شدن بچه ها و نه از میزان علاقه و عشق پدر و مادرها به آنها

سلامتی ، شادکامی و موفقیت را برایت دعا می کنم

و باز هم تولدت را تبریک می گویم !

+ نوشته شده در  ششم شهریور 1388ساعت   توسط بابای یاسمن  | 

مشکلات روزه داری

امروز پنجمین روز ماه مبارک رمضان است

دختر کوچولوی من چیز زیادی از روزه و آداب آن نمی داند

امروز یک لیوان آب به من داد و ...

- بابا بیا آب بخور

- بابا جون من روزه ام

- نه ... نمی خواد روزه باشی ... بخور

- بابا ... نمی خوام ... من تشنه نیستم

- تشنه هستی ... بخور ، بخور ، بخور !!!

 

(مجبور می شوم به صورت نمایشی آب بخورم ... پارسال این ترفند جواب میداد اما یاس من  دیگر بزرگ شده و گول این کار را نمی خورد و همچنان پافشاری می کند )

 

به هر حال در ماه مبارک رمضان باید به مشکلات روزه داری مانند گرما و تشنگی و گرسنگی ، این کل کل ها را نیز اضافه نمود

+ نوشته شده در  پنجم شهریور 1388ساعت   توسط بابای یاسمن  | 

من که دیگه بزرگ شدم

من که دیگه بزرگ شدم

 

 

 

 

 

 

 

 

من که دیگه بزرگ شدم ، مگه بزرگ نیستم ؟!

این جمله ای است که یاس من بعضی وقتها برای اثبات تواناییهایش به زبان می آورد !

بخصوص وقتی که ما او را به دلیل کم سن و سال بودن به ناتوانی در انجام کاری متهم کنیم ... او این جمله را با صدای بلند برای دفاع از خودش میگوید...

---------------------------------------- 

در این تصویر نیز برای اثبات ادعای خودش لباس مرا پوشیده است !

+ نوشته شده در  پنجم شهریور 1388ساعت   توسط بابای یاسمن  |