تبليغاتX
وبلاگی برای دخترم

وبلاگی برای دخترم

یادداشتهای یک پدر از بزرگ شدن فرزندش

نامه ای به آینده

چند روز قبل در یکی از سایتهای اینترنتی به مطلب جالبی برخورد کردم

این مطلب یک نامه بود از یک پدر به پسر  خردسالش

من متن این نامه را در اینجا بدون تغییر می می نویسم برای آینده دخترم:

و متن آن نامه این بود :


پسر عزيزم:
روزي كه تو مرا در دوران پيري ببيني، سعي كن صبور باشي و مرا درك كني...
اگر من در هنگام خوردن غذا خود را كثيف مي كنم، اگر نميتوانم خودم لباسهايم را بپوشم، صبور باش.
و زماني را به خاطر بياور كه من ساعتها از عمر خود را صرف آموزش همين موارد به تو كردم.
اگر در هنگام صحبت با تو، مطلبي را هزار بار تكرار مي كنم، حرفم را قطع نكن و به من گوش بده.
هنگامي كه تو خردسال بودي، من يك داستان را هزار بار براي تو مي خواندم تا تو به خواب بري.
هنگامي كه مايل به حمام رفتن نيستم، مرا خجالت نده و به من غر نزن.
زماني را به خاطر بياور كه من براي به حمام بردن تو به هزار كلك و ترفند متوسل مي شدم.
هنگامي كه ضعف مرا در استفاده از تكنولوژي جديد مي بيني، به من فرصت فراگيري آن را بده و با لبخند تمسخرآميز به من نگاه نكن ...
من به تو چيزهاي زيادي آموختم... چگونه بخوري، چگونه لباس بپوشي ... و چگونه با زندگي مواجه شوي
هنگامي كه در زمان صحبت، موضوع بحث را از ياد مي برم، به من فرصت كافي بده كه به ياد بياورم در چه مورد بحث ميكرديم و اگر نتوانستم به ياد بياورم، از من عصباني نشو.
مطمئن باش كه آنچه براي من مهم است با تو بودن و با تو سخن گفتن است نه موضوع بحث!
اگر مايل به غذا خوردن نبودم، مرا مجبور نكن. به خوبي مي دانم كه چه وقت بايد غذا بخورم .
هنگامي كه پاهاي خسته ام به من اجازه راه رفتن نمي دهند ....
دستانت را به من بده ... همانگونه كه در كودكي اولين گامهايت را به كمك من برداشتي
و اگر روزي به تو گفتم كه نمي خواهم بيش از اين زنده باشم و دوست دارم بميرم ... عصباني نشو. روزي خواهي فهميد كه من چه مي گويم.
تو نبايد از اينكه مرا در كنار خود مي بيني احساس غم، خشم و ناراحتي كني. تو بايد در كنار من باشي و مرا درك كني و مرا ياري دهي، همانگونه كه من تو را ياري كردم كه زندگي ات را آغاز كني
مرا ياري كن در راه رفتن. مرا با عشق و صبوري ياري ده كه راه زندگي ام را به پايان ببرم.
من نيز پاداش تو را با لبخندي و عشقي كه همواره به تو داشته ام خواهم داد.
دوستت دارم پسرم. پدر تو

قال تعالى ”وقضى ربك ألا تعبدوا ألا إياه و بالوالدين إحسانا“
وقال تعالى: ”وقل ربي ارحمها كما ربياني صغيرا“

+ نوشته شده در  نهم آذر 1388ساعت   توسط بابای یاسمن  | 

نانی

در پست قبلی داستان خرید از بازار گناوه را نوشتم

اولین چیزی که ما از گناوه خریدیم یک عروسک بود

آن هم بنابه درخواست یاس من و اصرار او

ما این عروسک را با 300 تومان تخفیف 3200 تومان خریدیم هر چند که بعدا دیدم که چند مغازه آن طرفتر آنرا 3000 تومان می فروشند

به هر حال یاسمن خیلی از این عروسک خوشش آمده

چون که حسین و نیلوفر (پسر و دختر خاله یاس من) هم این عروسک را قبلا خریده اند

یاسمن به پیشنهاد مامان اسم این عروسک جدیدش را گذاشته : نانی
+ نوشته شده در  نهم آذر 1388ساعت   توسط بابای یاسمن  | 

مانکن بازار گناوه

در مطلب قبلی به علاقه یاسمن به پوسیدن لباسهای زمستانی اشاره کردم

هفته قبلی برای خریدن لباسهای زمستانی جدید سری به گناوه زدیم

هنگامی که در یک مغازه مشغول خرید بودیم یاسمن را دیدم که در جلوی آن مغازه مشغول بازی با یک مانکن عروسکی بود

او انقدر از این مانکن خوشش امده بود که چند بار مانکن را در آغوش گرفت و او را بوسید !!!

+ نوشته شده در  نهم آذر 1388ساعت   توسط بابای یاسمن  | 

لباسهای زمستانی

هوا این روزها سرد شده و نیاز به پوشیدن لباسهای گرم

یاس من علاقه زیادی دارد به پوشیدن لباسهای زمستانی

او از پوشیدن دستکش و کلاه و شال گردن و پوتین و ... خلاصه لباسهای زمستانی خیلی خوشش می آید

و گاهی از من هم می خواهد که :

- بابا اون کت سفیدت رو بپوش

-  بابا کاپشن پارسالت رو نپوش ... کاپشن جدیدت رو بپوش

- بابا نگاه دستکشم کن ... قشنگه ؟؟!!
+ نوشته شده در  نهم آذر 1388ساعت   توسط بابای یاسمن  |