تبليغاتX
وبلاگی برای دخترم - صبحانه ، ناهار ، شام

- بابا بیا صبونه بخوی (بخور)

- بابا الان میام ...

-  این چایی مامان ...   این چایی خودم .... این چایی خودت ...   بابا دست بزن به چاییت ...

(من ناچارم که به نوعی به چایی دست بزنم ، اما یاسمن اخم می کند )

- نه اینجویی دست نزن ....    اینجویی دست بزن ها ... !

- اینجوری بابا ؟

- هوم .... اینجویی

(مطابق میل یا سمن دست میزنم به لیوان چایی و او خوشحال می شود و ذوق می کند )

- داغ بود ؟ دستت سوخت ؟

- بله بابا خیلی داغه ...  دستم سوخت

(و او شاد میشود و خنده اش می گیرد از ادا درآوردن من برای سوختن دستم)

-  بده تا من چاییتو شینین (شیرین) کنم

 

 

( و چند لحظه بعد ...)

- حالا بخوی ....       خنک شد ..... چاییتو بخوی نه ...    نه رو لباست بریزی ها ...

  تا هنگامی که من غذا بخورم تحت فرمان دخترم هستم و ناچار به اطاعت و ذوق میکنم از این دستورات دختر کوچولویم و این ماجرا هرروز تکرار میشود... )

+ نوشته شده توسط بابای یاسمن در جمعه 17 خرداد1387 ساعت 8:25 |
دانلود فايلهاي صوتي وبلاگ